از شهر آشنایی
نانی و حرفه‌ای و نشستن به گوشه‌ای...
Wednesday, July 1, 2009
No question now, what had happened to the faces of the pigs. The creatures outside looked from pig to man, and from man to pig, and from pig to man again; but already it was impossible to say which was which
Friday, March 27, 2009
Nothing left for us
Monday, February 2, 2009
اول مهر
حسم حس اول مهره. مخصوصاً وقتی که کلاس و مدرسه و همه چی عوض شده. شبش داری کیفت رو می بندی و منتظری ببینی فردا چی می شه. حس جالبیه که بعد از کلی کلی وقت دوباره دارمش. حتی مسواک زدنش هم با بقیه مسواک زدن ها فرق داره!

فردا قراره اولین روز کارآموزی تو یاهو باشه، اگه به امید خدا همه چی خوب پیش بره.

ایشالا بعداً بیشتر در مورد اینجا می نویسم.
Friday, January 30, 2009
بعد از کلی وقت
هر چی مدتی که چیزی ننوشتی طولانی تر شه، دوباره شروع به نوشتن کردن سخت تر می شه.
مخصوصاً اینکه تو این مدتی که ننوشتی کلی اتفاقات افتاده باشه.

اینو نوشتم که نوشتن های بعدی آسون تر شه.

Wednesday, August 6, 2008
کروات هشت بیتی

باحاله، نه؟
Tuesday, August 5, 2008
Memory…again & again & again

چهار روز پیش وقتی می‌خواستیم اثاث‌کشی کنیم، یادم اومد که من به سفارت ایران آدرس خونه‌ی قبلیمو دادم و اگه بخوان پاسپورتم رو برام بفرستن به آدرس اشتباه می‌فرستن، برا همین بهشون زنگ زدم (بعد از کلی معطلی پشت خط) و بهشون گفتم که آدرس من عوض شده. خانومی که تلفن رو جواب می داد گفت که تلفنی قبول نیست، و باید یه مدرک معتبری که نشون بده خونه‌م عوض شده (مثل اجاره‌نامه) براشون فاکس کنم. بعد پرسیدم که چقدر دیگه پرونده‌م کار داره، گفت حداقل دو هفته‌ی دیگه.

خلاصه من برنامه‌ریزی کرده بودم که دیشب فاکس کنم (به خاطر اینکه قبلش تعطیلات بود) که دیروز عصر یه ایمیل از فدکس (سرویس پستی) به دستم رسید که یه بسته تو راهه که فردا (که امروز باشه) به دستم می‌رسه!

امروز صبح بعد از دو ساعت چرت و پرت گویی با اوستا و شریک اوستا، بلاخره خودمو به یه دفتر فدکس رسوندم که بگم آدرس من عوض شده و به آدرس جدیده بفرستین. اونا هم گفتن که ما آدرس رو نمی‌تونیم عوض کنیم، بعد از اینکه سه بار به آدرس قبلیت بردن و کسی تحویل نگرفت، باید بری فلان جا با کارت شناسایی بگیریش. (همین‌جا این به ذهنم اومد که خوب اگه یکی دیگه به جای من گرفتش چی، آخه حساب کتاب نداره که، وقتی می‌برن تو یه ساختمون هر کی تو اون ساختمون یه جا رو امضا کنه می‌تونه بگیردش، قبلاً این بلا سر بعضی از دوستان اومده.)

خلاصه منم خودمو رسوندم خونه‌ی قبلی. پشت در ساختمون منتظر نشستم که فدکس بیاد ازش بسته رو بگیرم. بعد از یه ساعتی از رو بیکاری گفتم یه نگاه به ایمیلام بندازم که دیدم یه ایمیل از فدکس اومده که ما بسته رو صبح به آدرس مورد نظر تحویل دادیم و فلانی با فلان نام امضا کرد تحویل گرفت! اینو که دیدم شاکی، با اعصاب خورد نمی‌دونستم چی کار کنم. خلاصه اینکه از دیوار رفتم بالا که از پنجره تو خونه رو نگاه کنم ببینم کی تحویل گرفته پاسپورتمو! دیدم کمی اسباب تو خونه هست، پنجره هم بازه. کمی صدا زدم کسی جواب نداد، من هم از پنجره رفتم تو. کسی خونه نبود، اثاثیه‌ای هم که بود رو اشتباه دیده‌بودم، کابینت‌ها و چیزای تو آشپزخونه بود (که رو خونه هست).

خلاصه داشتم فکر می‌کردم که آخه کی می‌تونه تو این ساختمون پاسپورتمو گرفته باشه و می‌خواستم زنگ بزنم به صاحبخونه اسم تمامی ساکنین رو بگیرم که ببینم دزد پاسپورت تو کدوم واحد می‌شینه و در این افکار بودم که...

یه هو یادم اومد که دو ماه پیش که سفارت بودم، از ترس اینکه پاسپورت دیر برسه و آدرسم عوض شه، آدرس دانشکده رو بهشون داده بودم!!! و اون کسی هم که تحویل گرفته، احتمالاً منشی دانشکده‌ست.

خلاصه شاد و خرم، پرده‌ی حمومی رو که تو خونه قبلی جا گذاشته‌بودم باز کردم و با خیال راحت اومدم بیرون. الان که ایمیلم رو چک کردم دیدم که منشی دانشکده یه ایمیل (حتی قبل از ایمیل فدکس) زده که بیا بسته‌تو بگیر!

(ولی در عوض پرده‌ی حموم زنده شد!)

Sunday, July 27, 2008
Leonardo


نیویورک در نگاه اول، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای برام، محل زندگی لاک‌پشت‌های نینجا بود.

اولین بار که نیویورک رفتم، به محض ورود حس کردم که وارد محل زندگی قهرمان‌های دوران کودکیم شدم. حتی این بار هم بعضی وقتا با زل زدن به درهای فاضلاب کف خیابون‌ها، خاطرات و داستان‌هایی رو که اون زیر می‌گذره با خودم مرور می‌کردم.

رو یوتیوب کلی از قسمت‌هاشو پیدا کردم. دیدنش خیلی حس جالبی داشت، آخه آخرین بار که دیده‌بودم یه کلمه هم انگلیسی نمی‌فهمیدم، الان وقتی می‌فهمیدم که چی به هم می‌گن حس جالبی داشت!

من لئوناردو بودم، همونی که چشم‌بندش آبیه و شمشیر داره.