از شهر آشنایی
نانی و حرفه‌ای و نشستن به گوشه‌ای...
Sunday, November 22, 2009
قضیه شکل اول شکل دوم

بعد از کلی وقت یه فیلم مستند خوب دیدم. البته کیارستمی خیلی خوش شانس بوده که تو همچین زمانی (سالهای پنجاه هفت و پنجاه و هشت ) این فیلم رو ساخته. ولی به طور کلی بی نظیره، شدیداً توصیه می کنم.

معلم داره رو تخته کلاس نقاشی گوش میانی و گوش داخلی رو می کشه، که یکی از دانش آموزها از ته کلاس رو میز می زنه. تا معلم بر می گرده صدایی شنیده نمی شه، و دوباره تا معلم رو به تخته می کنه صدای رو میز تکرار می شه. بعد از چند بار تکرار این ماجرا، معلم به دو ردیف آخر کلاس می گه یا بگین کیه که داره رو میز می زنه، یا همه تون باید تا آخر هفته بیرون کلاس بایستین.

دانش آموزهای دو ردیف آخر همه شون کلاس رو ترک می کنن. و حالا کارگردان داره با پدرهای دانش آموزان صحبت می کنه که به نظرتون بچه تون کار خوبی کرد که کلاس رو ترک کرد یا باید دوستش رو لو می داد.

روز یکشنبه می شه، و هر دو نیمکت آخر کلاس بیرون در وایسادن. روز دوشنبه، یکی از دانش آموزها وارد کلاس می شه، اسم نفر خاطی رو به معلم می گه و خودش می ره ته کلاس می شینه (جزئیات رو باید تو فیلم ببینین). از اینجا فیلم شروع می شه. کارگردان این فیلم رو به چهره های نسبتاً مهم اون زمان نشون می ده و یه سوال خیلی مشخص رو از همه شون می پرسه. نحوه جواب دادن ها، جواب هایی که داده می شه و ... سرشار از معنی و زیباییه. یه فیلم مستند فوق العاده...

نام برخی از اشخاصی که باهاشون صحبت می شه:
کمال خرازی، علی موسوی گرمارودی، مسعود کیمیایی، عزت الله انتظامی، عبدالکریم لاهیجی، صادق قطب زاده، ابراهیم یزدی، نورالدین کیانوری و صادق خلخالی.

جدا از محتوی و متن صحبت ها و نظریات و نحوه بیان کردن و حرف زدن سوژه ها، دیدن قیافه ی جوونی هاشون هم خالی از لطف نیست.

لینک فیلم

دانلود فیلم


Thursday, October 29, 2009
Leonard Cohen


ناز نفسش!
Sunday, October 25, 2009
بازی
آسون بردم.

پانوشت: می گن دشمن دانا به از دوست نادان. من می گم دشمن خنگ به از هر دوی آنها!
Saturday, October 24, 2009
آتاری
یادش به خیر!

و یاد اون دسته های گوشتکوبی که هر وقت باید عمل می کردن از کار افتاد بودن هم به خیر، همونایی که معلوم نبود چطوری باید دست گرفتشون. می خوام بدونم طراح نابغه ی اون دسته ها کی بوده! تنها مزیتشون این بود که نمی شکستن!




چه لذتی داشت یه دسته "خلبانی"، مخصوصاً اگه جلوش هم دکمه داشت. این آخرین دسته ای بود که داشتم. کم نبود دسته هایی که شکستم.



و اما بریم سر بازی ها:
یه سری بازی بود که رو همه آتاری ها به طور پیش فرض قرار داشت، و شاید یکی از محبوب ترین هاشون این بازی بود؛ بین ما به اسم "هواپیماییه" ملقب بود.



اینم عکس یه سری از بازی های کم و بیش محبوب من




نمی خوام صفحه رو با تعداد زیادی عکس خیلی سنگین کنم، و بازی های محبوبم به این زودیها تموم نمی شه، اگه دلتون تنگ شده می تونین یه سری به اینجا بزنین.



Tuesday, October 20, 2009
سرگرمی
مدتیه که عضو یه گروپی تو گوگل هستم. تا حالا همچین حماقت خالصی رو در این حجم عظیم یه جا ندیده بودم.
اوایل وقتی کسی چیزی می فرستاد، اول می خوندم و عصبانی می شدم، می خواستم سریع جواب بدم، بعد کمی صبر می کردم که آروم شم، و یه جواب خیلی دندان شکن و بعضاً آمیخته با طنز و کنایه آماده می کردم (و در مواردی حتی تایپ هم می کردم) ولی هیچ وقت نفرستادمش. در آخرین لحظه پیش ازفرستادن وقتی دوباره فکر می کردم می دیدم که بهتره نفرستم، به دلایل بسیار. بحثش مفصله.

بعضی وقتا ایمیل ها و جر و بحث های دو سه نفری مثل خودم رو (با این تفاوت که اونها نامه ی تایپ شده شون رو می فرستادن) با بقیه اعضای گروه می خوندم و کمی دلم خنک می شد.

در نهایت، برا اینکه نه هیچ وقت نامه ای به اون گروه می نوشتم، و خوندن نامه ها هم اغلب باعث اعصاب خورد شدنم می شد، تصمیم گرفتم که دیگه به اون گروپ سر نزنم.

ولی مدتیه اوضاع کمی فرق کرده. الان بیشتر از قبل به گروه سر می زنم، نامه ها رو می خونم، و می خندم. چون بسیار خنده داره! خودم رو جای اون آدم های گروه می ذارم و سعی می کنم مثل اونا فکر کنم، و بازم خنده داره. الان دیگه اصلاً اون احساس زجر از نامه هاشون رو ندارم، می خونم، می خندم، تفریح می کنم. ولی هنوز دلم به حالشون نمی سوزه! از اینکه اینقدر بیکارن و زندگیشون بی سر و تهه و دارن تلاش می کنن زورکی براش سر و ته جور کنن لذت می برم.
Thursday, October 15, 2009
خرافات، تعصب، نادانی

چقدر از هر کدومش دست خود آدمه؟
Tuesday, August 11, 2009
مدتیه که نه می شه نوشت، نه می شه ننوشت.

به قول دایجون: بد وضعیه!